تبلیغات
من و رویایی معلق
من و رویایی معلق
چه کنارم باشی، چه اونور دنیا.. مث سنفونی، مث نت پر رازی.. مث برف اول ژانویه زیبا
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 مرداد 1389 توسط پویان | نظرات ()

رُخ من یک نقاشی است شاید که تو مداد آن باشی. میتوانی برایم لبخند بکشی و یا چشمانم را غم آلود ترسیم کنی. حتی بخواهی میتوانی پاک کن برداری و محو کنی مرا آنچنان که انگار هرگز نه من وجود داشته ام و نه تو نقاش بوده ای!

پ.ن: حالا یک لبخند برای خودت بکش، یکی من. به مناسبت اینکه همدیگر را داریم... و ما خوشبختیم




نوشته شده در تاریخ جمعه 22 مرداد 1389 توسط پویان | نظرات ()

چند روز قبل از اینکه ماه رمضون شروع بشه رفتیم دریا.. فقط من و بنیامین بودیم.

این دریا، ساحلش و آن ویلاهای اطرافش همگی خاطره هستند. بنیامین از من انتظار داشت زیاد شوخی و شیطنت کنم. انتظار داشت همه حرفهایش را با دقت گوش کنم و وقتی چند باری از من سوالی پرسید و جواب بی ربط شنید و من یهو به خودم میامدم و می گفتم: "هان؟ چی؟ آره.." اوقاتش کمی تلخ میشد! اما او خبر ندارد. نه از دل من، نه از آن همه خاطرات به جا مانده.

اما من خوبِ خوب بودم. در گذشته سیر میکردم. آه میکشیدم، اما آه من فقط از سر دلتنگی بود. دیگر غمگین نیستم. حالا خیلی امید دارم. به همه چیز امیدوارم. به نقشه هایی که دوتایی برای آینده میکشیم. این را که میگویم، لبخندی میزنم.. آه که چقدر حتی فکر کردن به این نقشه هایی که دوتایی میکشیم زیباست.

راستی واقعا دریا و آن موج هایش جاذبه دارند. اینکه دستهایت را باز کنی، آهسته قدم برداری به سمتشان و انگار که امواج تو را صدا میزنند. انگار فرشته مرگ دستش را به سویت دراز میکند و با حالتی فریبنده تو را فرا میخواند که بیایی جلوتر. تا جایی جلو میروی که مجبوری روی نوک انگشتانت بایستی تا فقط راه تنفس برایت باز باشد. حس باحالی دارد. میتوانی بین مرگ و زندگی یکی را انتخاب کنی. وقتی آنجا ایستاده بودم، دست خاطراتمان مرا عقب کشید.. صدای آرزوهایمان.. روی ساحل جای خالی من و تو، زیلو، حتی آن مامور ارشاد ساحلی، اولین قلیونی که با هم دورش نشستیم و کشیدیم، علی.کِی و... . اینها مرا عقب کشیدند.

اما اگر امیدی نداشتم، اگر به چیزی دلبسته نبودم، مطمئنم که چیزش را داشتم که جلوتر بروم.. مطمئنم که میرفتم.

پ.ن: نبودت مثل کبریت و دلم انبار باروتِ




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 مرداد 1389 توسط پویان | نظرات ()
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده در تاریخ جمعه 15 مرداد 1389 توسط پویان | نظرات ()

خودم هم نمیدانم کجا بودم! اما بودم. همینجا. هر روز آنلاین. گاهی خیلی نگران، گاهی بیخیال، گاهی خوشحال و گاهی عصبی.

گاهی مضطرب بودم مثل اون لحظه پر تب و تاب قبل دیدار که هرچه نزدیکتر میشد دلمان بیشتر.. شور که نمیزد، اما قلب من یکی که انگار میخواست از دهنم بیرون بزند. اصلا از وقتی که دور شدیم از همدیگر، هیچکدام از قرارهایمان ساده و معمولی و مثل هم نبودند. میدانی؟ هرکدام خاطرات منحصر به فرد خودش را دارد و هیچکدام مثل هم نیستند. "ما همیشه برای هم تازه ایم."

گاهی آرام بودم مثل اون لحظه که پیشم بود و فقط با بودنش بود که من خودم را از همه بالاتر میدیدم! اصلا وقتی کنارم باشد، همه آن اضطراب ها و فکرها و دلشوره ها برایم تبدیل به آرامش واقعی میشود که نتیجه اش چیزی جز سکوتم نیست. "سکوتی با طعم عشق و آرامشی دست نیافتنی را فقط از تو دارم."

گاهی دلتنگ بودم مثل حالا. مثل فردا که باز میروی به دیار خودتان. مثل تمام لحظه هایی که برایت دست تکان دادم و ایستادم تا تو رفتی. دلتنگی درست از همان لحظه ای که دست تکان میدهی آغاز میشود. از فردا دوباره از هم دور خواهیم شد.

اما با تمام اینها باز هم خدا را شکر. بعد از 6ماه، 4بار همدیگر را دیده ایم! هربار بین 1 تا 2 ساعت. باز هم خدا را شکر. بار بعدی نوبت من است که بیایم به دیدنت، اگر نوبتی باشد. 

----

پ.ن: پستچی دیروز آمده بود. برگ سبز اعزام به خدمت وظیفه را آورده بود. 01/08/1389 باید برای دوره آموزشی اعزام شوم. 




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 مرداد 1389 توسط پویان | نظرات ()




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 تیر 1389 توسط پویان | نظرات ()

هیچ فکر کردی اگر بودی و میموندی چند خاطره اینجا متولد میشد؟ من و تو 1ساعت با هم بودن را سرشار از خاطره میکردیم، مگه نه؟ اگر میبودی تا به حال باد غرق خاطره ها میشدیم. غرق خوشی و نزدیکی. هرچند حالا هم که نیستی این روزها را سرشار از خاطره میبینم. خاطره دلتنگی و حسرت. همین هم غنیمت است. خاطره اگر با یاد تو باشد، هر چه که باشد، زندگی ام سرشار از آن خاطره باد. هر چه بادآباد.

یه عکس فردا صبح انتخاب میکنم. الآن خوابم میاد و شدیدا گرسنه ام

 

من عاشق این ترانه و آهنگم: Delta Goodrem - Lost Without You

All I know is I'm lost without you
I'm not gonna lie
how am I gonna be strong without you
I need you by my side
if we ever say we'd never be together
in the end you wave goodbye
dunno what I'd do
im lost without you

 




(تعداد کل صفحات:14)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]   [ 7 ]   [ ... ]  
درباره وبلاگ
خودم هستم! این را همانگونه میبینی که مرا خواهی دید و حتی ساده تر. پس آنچه میبین و میخوانی، مجازی نیست؛ بلکه این است، خود دوم من.
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.